تبليغاتX
خزان و آرزوها
وقتی بارون میباره قصه عشق شروع میشه و وقتی چشات بارونی شه عشق به آخر رسیده
 

چشمهایم رو میبندم و به دیروز سفر میکنم ...همین دیروز دیروز..چقدر زود میگذرد...چقدر از لحظات گذشتن آسان است ...و چقدر دست نیافتنی است این دیروز...شاید لحظه هایم را آنطور که باید قدر ندانستم...شاید دیروز را بهترین دیروز عمرم نکرده ام...یاد روزهای سرد و برفی...یاد خیابانهای خلوت...یاد دستهای گرم...یاد دیروز...

باز چشمهایم بارانی میشود و بر دیروز خاطراتم شبنم مینشیند....کاش زمان به عقب برمیگشت و من تا همیشه در دیروز میماندم..در کنار تو و با تمام عشقت...میترسم از این فاصله...میخواهم فردا را نیز تصاحب کنم...میخواهم تو را تصاحب کنم...میخواهم تمام لحظات را صاحب شوم...خسته ام...حسته ام و پشیمان....لحظه ها به سعت میگذرند و من هر لحظه پشیمان تر از قبل...باز هم دلهره...کاش میتوانستم به دیروز برگردم...همان دیروز امسال

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 17:55  توسط روژان | 
 

دلم عجیب گرفته ...در این نیمه شب تنهایی قلبم چون پرستو های عاشق خود را به قفس میکوبد ....هوای پریدن دارد...هوای تنفس یک جرعه هوای تازه...

دلم برای نفس کشیدن تنگ شده...برای دویدن..برای شادمانه ریاد زدن...دلم برای تو تنگ شده...

دلم برایت همیشه تنگ است...این تنگی همیشگی چیست ؟چه باشی و چه نباشی دلم تنگ است...

دلم هوای باران دارد ...میخواهم زیر باران بنشینم و با صدای بلند های های گریه کنم...شاید دیوانه ام...میدانم دلیلی برای گریه ندارم...

میخواهد...دلم میخواهد....نمیدانم...شاید پرواز...نمیدانم ...میخواهم...تو میدانی؟؟؟جز تو چه میخواهم؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 1:36  توسط روژان | 
 

چشمهایم را که میبندم تو را میبینم که چه ارام در کنار ابهای ابی مدیترانه قدم میزنی و خود را که کودکانه دست در دستت دارم ....

من فرزند ابی ابهای خیال تو ام و تو پدر رویایی خواب های کودکانه ام..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 16:57  توسط روژان | 
 

شعر چشمهایت را چه کسی سروده؟؟؟

و غزل عاشقانه صدایت را کدام گوش شنیده.........

چشمهایت را هزاران چشم دیده...

........و ندیده........

و صدایت را هزاران گوش شنیده.........

و نشنیده............

میشنوم..........اگر چه میگویند خوب نمیشنوم.......و میدانم چشمهایم خوب نمیبیند...

نمیدانند....

اما میدانم که درخشش چشمهایت توان چشمهایم را ربوده و

آهنگ عاشقانه صدایت تمام ذهنم را پر کرده........

های شاهزاده خیال من ........

بمان در پستوی هزار توی شعر های ساده ام......

بمان با نگاه م

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 13:41  توسط روژان | 
 

دوست دارم ساعتها به چشمهایت خیره شوم ..........

تا برق نگاهت سالها دلم را روشن کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 22:39  توسط روژان | 
 

مدتی است فکر میکنم.........

آری باور کن.........فکر میکنم....

فکر میکنم حسود بودم و عاشق شدم  ویا عاشق شدم و حسود

فکر میکنم......

آری فکر میکنم...........که اوج قله هستی ام تو ای......و اوج با تو بودن چشمهایت

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 21:58  توسط روژان | 

 

بهار............عطرت را حس میکنم چقدر نزدیک است به بوی تن بهار من

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 22:20  توسط روژان | 

 

زیباتر از چشمهایت ستاره ای نیست...

آبی تر از صدایت سرودی...

و سنگی تر از غرورم ......هیچ.......

و تو باران من ذره ذره کوه غرورم را در هم شکستی

 تا با  تمام وجود فریاد کنم میپرستمت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 23:54  توسط روژان | 
 

 

بوی باران مشامم را مینوازد و اهنگ صدایت گوشنوازتر از همیشه نوید فردا را میدهد

چشمهایم را میبندم تا وجودت را که همیشه هم آغوش خیالم است حس کنم...

آرزوی هر روزه ام ...

منتظر طلوع خورشید نخواهم بود ....

باران را میستایم...گر چه بر گونه هایم لغزیده باشد...

تو را می طلبم ...گر چه کنارم باشی...

و بهشت را میخواهم گرچه لایقش نباشم....

فردا را میخواهم و میدانم که با تو فردا فردا میشود ...

راستی........

هزار یاسمین نذر کرده ام .....

برای نگاهت ....

و هزار مریم ...

برای قدمهایت...

و هزار شراره آتش ...

برای ستاره چشمهایت ...

هر روز ...هر شب... هر ثانیه...دل تنگی ام را فریاد میکنم...تا بیایی.....تا بمانی....تا ........باشی...مثل همیشه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 23:32  توسط روژان | 
 

نمیدانم دلیل زنده بودن

چیست.....

نمی خواهم بدانم آسمان چون رنگ چشمانت

 عجب ابری است....

دلم تنگ است

و امشب شام من شور است...

از باران چشمانم ...

دلم تنگ نگاه پادشاه قصه های خواب و تنهایی است....

عجب دلگیر و دل تنگم...

کجایی تا خیالت را میان بازوان گیرم...

کجایی نازنین عطرت میان یاسمین جاری است...

کجایی بهترین تنها همین امشب مرا دریاب...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 21:43  توسط روژان | 
 

افتاب آسمانم ...

در کدامین طلوع انتظارت را بکشم....

که ابتدای طلوعی و معنی خورشید ...

ماه از درخشش بی انتهای تو ماه میشود ....

و ستاره......

و ستاره را تاب نیست که نام ستاره بگذارد ...

بر سوسوی نیمه روشنش

نمیداند که دو ستاره چشم های مستت .....آسمان را و زمین را ...مجذوب میکند

این منم..........سنگی ترین شاعر زمینی ...

که چون کوهی از یخ ذره ذره در برابر اشعه عشقت آب میشوم....

مرا ببخش......نه از سنگم ...که از شیشه ام........

نه...

از الماسم..........

و تو ........

قیراط ها الماس......

من ذره ام و تو دریا.....

من نسیمم و تو بهشت.......

من بارانم و تو دلیل بارش باران........

باش تا بارن شوم.........باش تا ببارم.......باش تا عاشق بمانم ........

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 1:1  توسط روژان | 
 

مدیترانه هم عمق چشمهایت را ندارد...

و البرز

در شکوه نگاهت ویران میشود...

یکتای بی همتای من....

زمان قدر با تو بودن را میداند؟؟؟......

چه خوشبخت اند  ثانیه ها یی که وجودت در ان واقع شده.....

و چه خوشبختم من......که قدرت اراده ات را حس میکنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 23:53  توسط روژان | 
عشق یعنی..

تا ابد تنها شدن..

عشق یعنی همدم غمها شدن...

عشق یعنی دل به دریاها زدن...

عشق یعنی در زمان ها گم شدن...

عشق یعنی آدمی دیگر شدن..

عشق یعنی گم شدن..پیدا شدن

عشق یعنی ناگهان گریان شدن...

عشق یعنی بی دل و شیدا شدن...

عشق یعنی با تو بودن ما شدن....

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 21:45  توسط روژان | 
 

گم گشته در فضای خانه ام.......

عطر تنت

و

گم شده در خیال هر روزه ام........

صدای نگاهت....

امری ندارید ؟؟

میخواهم در سکوت شب رنگ انتظار

 به انتظارت بنشینم .......

باران بهشتی من......

انتظار میکشم تا فردا...........

آخرین فردای دنیا.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 0:45  توسط روژان | 
 

هنوز عطر نفسهایت آشنای مشامم است .....

هنوز سایه ات را  پشت در خانه حس میکنم.......

هنوز هر غروب کنار پنجره می ایستم ...... 

هنوز ثانیه ها را به امید دیدارت پشت سر میگذارم........

هنوز چشمهایم بارانی ست.......

هنوز هوای دلم ابری ست........

هنوز  گوشهایم جز نجواهای عاشقانه ات نمی شنود.......

هنوز دیوانه وار نامت روحم را تسخیر کرده .......

هنوز بیشتر از دیروز دوستت دارم............

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 0:47  توسط روژان | 
 

آنقدر چشم انتظارت میشوم

                           تا که چشمم را چراغانی کنی

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 0:35  توسط روژان | 
 

عاشقی یعنی سکوت دائمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 1:42  توسط روژان | 
 

(ب) یعنـی با تو

(ب) یعنـی بهشت

(ب) یعنـی بهار

(ب) یعنـی باران

(ب) یعنـی بمان با من

(ب) یعنــــــــــــــــــــــــــی تو

(ب) یعنـی بوسه

(ب) یعنـی ........بی تو میمیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 23:58  توسط روژان | 
 

 

دوستت دارم ..........

پیش از آنکه

 لب بر لبم بگذاری

پیش از آنکه

 مرا در آغوش بگیری

پیش از آنکه

 با نگاهت آشنا شوم

پیش از آنکه

صدایت را بشنوم

پیش از آنکه

 به بلوغ برسم...

دوستت دارم ..........

پیش از آنکه

زبان باز کنم...

پیش از آنکه

متولد شوم

دوستت دارم ..........

از همان تکثیر سلولی...

دوستت دارم ..........

از همان لحظه که اولین سلول احساسم متولد شد....

زیرا در جسممم درجریانی

و در روحم نیز هم

دوستت دارم ..............تا.........آخرین سلول

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 1:44  توسط روژان | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 23:47  توسط روژان |